close
تبلیغات در اینترنت
جنازه

ورود به سايت

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ثبت نام سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرين ارسالي ها
خدا کیست؟ تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395
داستان من صاحب جنازه ام تاريخ : چهارشنبه 06 بهمن 1395
پاورپوینت اخلاص تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستان اثر کار برای رضای خدا تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستانی از لطف خدا به بنده تاريخ : یکشنبه 26 دی 1395
پاورپوینت سفر خوشبختی تاريخ : جمعه 24 دی 1395
داستان عفو و گذشت = بهای بهشت تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
ماجرای گفتگوی خدا با شیطان تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
داستان قسم دادن خداوند تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
عجایب خلقت خفاش تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
نظر سنجي
آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟



سلام دوست من به سايت امیر دل خوش آمديد لطفا براي استفاده از تمامي امکانات

دانلود فايل , شرکت در انجمن و گفتگو با ساير اعضا در سايت ثبت نام کنيد




آخرين ارسال هاي انجمن

داستان من صاحب جنازه ام

تاريخ: امروز, : چهارشنبه 06 بهمن 1395 نويسنده: /user-admin

موضوع:


داستان من صاحب جنازه ام


شيخ محمود عراقى از مرحوم نراقى نقل مى كند كه فرمود: در اوقات مجاورت در نجف اشرف، قحطى عجيبى پيش آمد، يك روز از خانه بيرون آمدم، درحاليكه همه بچه هايم گرسنه بودند، و صداى ناله هايشان بلند بود، براى رفع اين هم بوسيله زيارت اموات به وادى السلام رفتم، ديدم جنازه اى را آوردند، به من گفتند: تو هم بيا، ما آمده ايم اين را به ارواح اينجا ملحق كنيم.
پس او را داخل باغ وسيعى نمودند، و در قصر عالى از قصوريكه در آن باغ بود جاى دادند، و آن قصر مشتمل بر تمام لوازمات تعيش بود بنحو اكمل، من چون چنان ديدم از عقب آنها وارد آن قصر شدم ديدم جوانى است در زى پادشاهان بالاى تختى از طلا نشسته.
چون مرا ديد به اسم خواند و سلام كرد و به سوى خود خواند و بالاى تخت پهلويش جاى داد و اكرام نمود، پس گفت: تو مرا نمى شناسى، من صاحب همان جنازه هستم كه ديدى، اسم من فلان است و اهل فلان شهر و آن جمعيت را كه ديدى ملائكه بودند كه مرا از شهرم بسوى اين باغ كه باغهاى بهشت برزخى است نقل دادند.



امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 372

داستان فضل خداوند

تاريخ: امروز, : دوشنبه 27 آبان 1392 نويسنده: /user-admin

موضوع:


 داستان فضل خداوند

روايت شده كه در بنى اسرائيل عابدى بود. خداوند به داوود (عليه السلام) وحى فرمود: اين عابد رياكار است. وقتى كه مرد حضرت داوود عليه السلام به تشييع جنازه اش نرفت، اما ديگران رفتند و چهل نفر بر او نماز خواندند و گفتند: پروردگارا ما جز نيكى از او سراغ نداريم و تو به او داناترى، پس ‍ بيامرز او را.
اللهم انا لانعلم منه الا خيرا و انت اعلم به منا فاغفر له
چون او را غسل دادند چهل نفر ديگر آمدند و همينطور گفتند: چون از باطنش خبر نداشتند.
به حضرت داوود (عليه السلام) وحى رسيد كه چرا تو بر او نماز نگزاردى؟
عرض كرد: پروردگارا براى اينكه خبر دادى كه اين عابد رياكار است. ندا رسيد درست است، اما چون جمعى شهادت به خوبيش دادند ما هم امضاء كرديم و او را آمرزيديم. اين هم يكى از فضل هاى پروردگار عالم است كه بدون استحقاق بنده اش را عذاب نمى كند.



امتياز : نتيجه : 4 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 4

بازديد : 463

آمار سايت
افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 1,318
بازديد ديروز : 949
هفته گذشته : 1,318
ماه گذشته : 14,944
سال گذشته : 115,227
کل بازديد : 343,289
کل مطالب : 134
نظرات : 3
تعداد اعضا : 51

امروز : دوشنبه 05 تیر 1396

طراح قالب

مترجم قالب

جديدترين مطالب روز

فيلم روز

امیر دل