close
تبلیغات در اینترنت
داستان برنامه خدا برای پیامبرش

تبلیغات

درباره ما

    سایت امیرِدل منبع داستان و روایات مذهبی از آبان ماه سال 92 شروع به فعالیت نموده است.

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟


آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 134
    کل نظرات کل نظرات : 3
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 51

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 62
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 221
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 2
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 12
    آي پي امروز آي پي امروز : 19
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 68
    بازدید هفته بازدید هفته : 632
    بازدید ماه بازدید ماه : 2,568
    بازدید سال بازدید سال : 44,523
    بازدید کلی بازدید کلی : 423,827

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 3.85.245.126
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : پنجشنبه 25 مهر 1398

داستان برنامه خدا برای پیامبرش

داستان برنامه خدا برای پیامبرش

خداوند به يكى از پيغمبران وحى نمود: فردا صبح ، اول چيزى كه ديدى بخور، دومى را بپوشان ، سومى را بپذير، چهارمى را نااميد مكن ، و از پنجمى بپرهيز.
صبح گاه از جا حركت كرد، در اولين وهله به كوه بزرگ سياهى برخورد متحير ايستاد كه چه كنم ، سپس با خود گفت : خدا دستور محال و نشدنى را نمى دهد، به قصد خوردن كوه جلو رفت ، هر چه جلوتر مى رفت كوه كوچكتر شد، تا بصورت لقمه اى در آمده چون خورد ديد گواراترين خوراك است ، از آنجا گذشت ، طشت طلائى را ديد طبق دستور گودالى كندو آن را پنهان نمود، اندكى رفت و پشت سر نگاه كرد، ديد طشت خود به خود بيرون افتاده ، گفت : من آنچه بايد بكنم كرده ام ، سپس به مرغى برخورد كه يك باز شكارى آن را تعقيب مى كرد، مرغ آمد دور او چرخيد، پيغمبر گرفت : من ماءمور او را

بپذيرم آستين گشود، مرغ وارد آستين شد،

باز گفت : شكارى را چند روز در تعقيبش بودم ربودى ، گفت : خدا به دستور داده اين را هم نااميد نكنم ، قطعه اى از ران شكار را گرفت و نزد باز افكند، از آنجا گذشت مردارى يافت كه بو گرفته و كرم در آن افتاده بود، طبق وظيفه از آن گريخت .
پس از طى اين مراحل برگشت ، شب در خواب به او گفتند: تو ماءموريت خويش را انجام دادى ، اما فهميدى مقصد چه بود؟
گفت : نه .
به او گفتند: آن كوه ، غضب بود، انسان در وقت خشم خود را در مقابل كوهى مى بيند، اگر موقعيت خويش را بشناسد و پابر جا بماند كم كم غضب آرام مى شود و سرانجام به صورت لقمه گوارائى در مى آيد كه آنرا فرا مى دهد.
اما آن طشت ، كنايه از كار خير و عمل صالح بود، كه اگر مخفى كنى ، خدا به هر طريق باشد آنرا در برابر كسانى ظاهر مى كند كه صاحبش را جلوه دهند. علاوه بر ثوابى كه در آخرت دارد.
اما آن مرغ ، كنايه از نصيحت كننده است كه بايد راهنمائيش را بپذيرى .
اما باز شكارى حاجتمند است كه نبايد نااميدش كنى .
اما گوشت گنديده غيبت است ، از آن بگريز.


تاریخ ارسال پست: سه شنبه 17 دي 1392 ساعت: 12:3
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی