close
تبلیغات در اینترنت
داستان عمر دست خداست

ورود به سايت

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ثبت نام سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرين ارسالي ها
خدا کیست؟ تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395
داستان من صاحب جنازه ام تاريخ : چهارشنبه 06 بهمن 1395
پاورپوینت اخلاص تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستان اثر کار برای رضای خدا تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستانی از لطف خدا به بنده تاريخ : یکشنبه 26 دی 1395
پاورپوینت سفر خوشبختی تاريخ : جمعه 24 دی 1395
داستان عفو و گذشت = بهای بهشت تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
ماجرای گفتگوی خدا با شیطان تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
داستان قسم دادن خداوند تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
عجایب خلقت خفاش تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
نظر سنجي
آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟



سلام دوست من به سايت امیر دل خوش آمديد لطفا براي استفاده از تمامي امکانات

دانلود فايل , شرکت در انجمن و گفتگو با ساير اعضا در سايت ثبت نام کنيد




آخرين ارسال هاي انجمن

داستان عمر دست خداست

تاريخ: امروز, : دوشنبه 13 دي 1395 نويسنده: /user-admin

موضوع:


ستان عمر دست خداست

يك تاجر ايرانى به وسيله كشتى از كشور ((هندوستان)) نارگيل بار كرده بود تا به ((دوبى)) ببرد، قبل از حركت براى يكى از افراد خانواده اش در دوبى تگلراف زده بود كه تقريبا يك هفته بعد مى رسد.
پس از يك هفته خانواده اش آماده شدند كه از او استقبال كنند، اما هر چقدر صبر كردند، از آمدن كشتى خبرى نشد، تا اينكه ناچار به منزل بازگشتند.
خلاصه بعد از روزها و هفته ها، افراد خانواده يقين كردند كه كشتى او غرق شده است ، به ناچار مجلس ختم براى او برپا كردند و پس از مدتى تصميم به تقسيم ارث او گرفتند.

روزى ناگهان كشتى تاجر در حالى كه شكسته و ويران شده ، بود به بندر رسيد و لنگر انداخت .
ماجرا را از او پرسيدند، گفت : پس از سه روز حركت در دريا ناگهان هوا طوفانى شد و بادبانهاى كشتى پاره شد و كشتى از كار افتاد، به طورى كه ديگر امكان حركت با او نبود، چند روز در ميان طوفان به سر برديم و سعى كرديم فقط خودمان را از افتادن در دريا و غرق شدن حفظ كنيم .

 

     
     
     
     
     


پس از چند روز كه دريا آرام شد، مجبور شديم به هر ترتيبى شده با پارو كشتى به اين سنگينى را به طرف مقصد راه بياندازيم به همين دليل كشتى به سنگينى و خيلى آهسته حركت مى كرد.
بعد از چند روز، آب آشاميدنى ما به پايان رسيد، به طورى كه ديگر قدرت پارو زدن در كسى نبود، همه خود را آماده براى مرگ كرده بودند، وقتى فهميدم كه آخرين دقايق عمرم فرا رسيده است ، دل شكسته شدم و گفتم :
خدايا اگر عمر ما باقى مانده است ، در كار ما گشايش انجام بده ، در همان دقايق ، قطعه ابرى بالاى سر ما آمد و شروع به باريدن كرد با ناتوانى ظرف آب آماده نموديم و مقدارى از باران را جمع كرديم ، وضع ما مقدارى بهتر شد، تا اينكه پس از چند روز خداوند به ما لطف كرد و ما را به ساحل رسانيد

 

بر من نظرى كن ، كه منت عاشق زارم   دلدار و دلارام به غير از تو ندارم
تا خار غم تو در پاى دلم شد   بى روزى تو گلها چمن خار شمارم
نى طاقت آن تا ز غمت صبر توان كرد   نى فرصت آن تا نفسى با تو برآرم
تا شام در آيد زغمت زار بگيرم   باشد كه به تو رسد ناله زارم
كم كن تو جفا بر دل مسكين عراقى   ورنه بخدا، دست بفرياد برآرم


امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 1029

نمايش اين کد فقط در ادامه مطلب براي قرار کد مورد نظر به ويرايش قالب مراجعه کنيد
برچسب ها : داستان , مذهبی , داستان مذهبی , خدا , امیر دل , داستان خدا , مرجع داستان مذهبی , مرجع مذهبی , داستان عمر دست خداست , داستان عمر دست خدا , داستان عمر خدا , داستان دست خداست , عمر دست خداست , عمر دست خدا , عمر خدا , داستان عمر دست , داستان عمر , دست خداست , دست خدا ,

موضوعات
? پاورپوینتهای زیبا

1396
1395
1394
1392
آمار سايت
افراد آنلاين : 1
بازديد امروز : 803
بازديد ديروز : 590
هفته گذشته : 4,401
ماه گذشته : 13,480
سال گذشته : 113,763
کل بازديد : 341,825
کل مطالب : 134
نظرات : 3
تعداد اعضا : 51

امروز : یکشنبه 04 تیر 1396

طراح قالب

مترجم قالب

جديدترين مطالب روز

فيلم روز

امیر دل