close
تبلیغات در اینترنت
داستان خداوند بر هر كارى قادر است

تبلیغات

درباره ما

    سایت امیرِدل منبع داستان و روایات مذهبی از آبان ماه سال 92 شروع به فعالیت نموده است.

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟


آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 134
    کل نظرات کل نظرات : 3
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 51

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 67
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 411
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
    آي پي امروز آي پي امروز : 19
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 43
    بازدید هفته بازدید هفته : 1,388
    بازدید ماه بازدید ماه : 5,655
    بازدید سال بازدید سال : 53,405
    بازدید کلی بازدید کلی : 432,709

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 18.204.56.104
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : پنجشنبه 30 آبان 1398

داستان خداوند بر هر كارى قادر است

داستان خداوند بر هر كارى قادر است

در سوره بقره خداى تعالى داستان عزير را ذكر مى فرمايد: كه خلاصه آيات و شان نزول و تفسير آن اين است كه:
عزير از جمله پيغمبران بنى اسرائيل و حافظ تمام تورات بود و در بيت المقدس معلم و پيشواى يهوديان بود. وقتى با الاغش سفر مى كرد، مقدارى نان و انگور همراه داشت. به قريه اى رسيد كه ساليان پيش اهل آن هلاك شده بودند و جز استخوانهاى پوسيده از ايشان باقى نمانده بود. عزير از روى حيرت و تعجب نگاهى به اين استخوان ها كرد و گفت:
خدا اين استخوان هاى پوسيده و ريسيده شده را چطور دو مرتبه زنده مى فرمايد. البته از روى شگفتى و استعجاب بود نه اينكه منكر قيامت و بعث شده باشد.
خداى متعال براى اينكه بالحس به او بفهماند كه قيامت نزد تو شگفت آور است ولى براى خداى تعالى اهميتى ندارد، همانجا او را مى راند و يكصد سال او به همين حال افتاده بود، لكن الاغش استخوانهايش هم پوسيده شد.

اما تعجب اينجاست كه انگور با آن لطافت تازه ماند، پس از يكصد سال خدا عزير را زنده كرد، ملكى را به صورت بشر ديد از او پرسيد: شما چه مدت است كه اينجا آمده ايد؟
عزير گفت: يك روز است آمده ام و شايد بلكه كمتر از يك روز. ملك گفت: صد سال است كه اينجا افتاده بودى. نگاه به الاغش كرد، ديد استخوانش ‍ پوسيده شده. آن وقت ملك گفت نگاه به الاغت بكن ببين چه مى كند. عزير ديد اعضا و ذرات بدن الاغ يك مرتبه به حركت درآمده و به هم متصل شده و مى چسبد. دست، پا، چشم و گوش و غيره به هم متصل شد و يك مرتبه الاغ كاملى درست شده و از جا حركت كرد.
بعلاوه گفت: عزير، نگاه به انگورت كن كه اصلا خراب نشده و قدرت خداى را مشاهده كن و بدان كه خدا بر هر چيز توانا است.
عزير از بيت المقدس برگشت. ديد وضع شهر عوض شده. آنهائى را كه مى شناخت نمى ديد. به نشانى كه داشت به منزلش آمد، درب خانه اش را كوبيد از داخل خانه گفتند: كيست؟
گفت: من عزيرم.
گفتند: شوخى مى كنى، عزير صد سال است كه خبرى از او نيست. آيا علامتى كه در او بود - عزير مستجاب الدعوه بود - من خاله تو هستم و كور شده ام از خدا بخواه تا چشمم را به من باز دهد و برگرداند. عزير دعا كرد. چشم خاله اش بينا و روشن شد. جريان كارش را ذكر كرد و عبرتى براى خودش و ديگران گرديد.


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت: 9:39
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی