close
تبلیغات در اینترنت
داستان پوریای ولی
جمعه 27 مرداد 1396
ابزار تلگرام
folder98 facebook
توضيحات بنر تبليغاتي



نویسنده : محمدامین |

داستان پوریای ولی

پهلوانى به نام پوريا به تمام شهرها رفته و با پهلوانان دست و پنجه نرم كرد و بر همه غالب شده بود. آينه اى سر زانو بسته بود كه اين علامت آن است كه هنوز به زمين نخورده است.
وقتى به اصفهان وارد شد، با همه پهلوانان كشتى گرفته و آنان را به زمين زد و همگان بازوبند او را مهر كردند. نوبت به پهلوان دربار رسيد. اعلام عمومى صادر شد. تمام مردم شهر براى ديدن قهرمانان روز جمعه در ميدان شاه اصفهان (ميدان امام فعلى) حاضر شدند. شب جمعه فرارسيد.
پوريا كه در يكى از اطاق هاى ميدان منزل داشت، كنار اطاق نشست.



پيرزنى را ديد كه يك ظرف حلوا در دست گرفته به مردم مى داد و مى گفت:
حاجتى دارم دعا كنيد. آنگاه مقابل پوريا رسيد. پوريا از پيرزن سؤال كرد، پيرزن چه حاجت دارى؟
پيرزن گفت: پسرم پهلوان پايتخت است، قرار شده فردا با پهلوانى كه تمام پهلوانان را به زمين زده كشتى بگيرد. چون اراده زندگى چند نفر زن و بچه با اوست، نذر كردم كه پسرم از دست او زمين نخورد كه در نتيجه حقوقش ‍ قطع بشود.
پوريا قدرى حلوا خورد و سپس پيرزن رفت. روز موعد رسيد. سلطان براى مشاهده در محل نمايش زورآزمائى قهرمانان در جايگاه مخصوص قرار گرفته. مردم ازدحام كردند. پهلوانان در وسط ميدان ايستادند. پوريا دست پهلوان پايتخت را گرفته، حركتى داد، ديد متاسفانه هيچ تاب و مقاومتى ندارد. زمين كوبيدن او احتياج به زور ندارد. آنگاه پيرزن يادش آمد كه زمين خوردن اين پهلوان باعث بريدن نان چندين نفر خواهد شد، با خود گفت:
پوريا تو قهرمان را به زمين زدى، امروز براى خدا از دست اين پهلوان به زمين بخور. چنانچه او را به زمين بزنى با ناله آن پيرزن چه مى كنى ؟ شروع كرد كشتى گرفتن كه يك مرتبه خود را به زمين انداخت.پهلوان پايتخت روى سينه اش نشست و با زانو به سينه او مى زد، در آن هنگام گفت : خداوندا اين عمل براى رضاى تو است، از من بپذير.
پس از مرگ، پوريا هم براى يك مجاهده با نفس آثارش جاويد و براى هميشه نام پورياى ولى باقى است.
والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين (4)
ترجمه: ((و آن افرادى كه درباره ما جد و جهد نمايند ما حتما آنان را رد راه هاى خودمان هدايت خواهيم كرد و يقينا خدا با نيكوكاران است.))

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
برچسب ها : داستان پوریای ولی , پوریای ولی , داستان پوریا ولی , داستان پوریا , داستان , مذهبی , داستان مذهبی , خدا , امیر دل , داستان خدا , مرجع داستان مذهبی , مرجع مذهبی ,

تاریخ : شنبه 30 آذر 1392 | نظرات () بازدید : 285

داستان انصاف تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396
داستان فضل خداوند تاریخ : شنبه 17 تیر 1396
خدا کیست؟ تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395
داستان من صاحب جنازه ام تاریخ : چهارشنبه 06 بهمن 1395
پاورپوینت اخلاص تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستان اثر کار برای رضای خدا تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستانی از لطف خدا به بنده تاریخ : یکشنبه 26 دی 1395
پاورپوینت سفر خوشبختی تاریخ : جمعه 24 دی 1395
داستان عفو و گذشت = بهای بهشت تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395
ماجرای گفتگوی خدا با شیطان تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


سایت امیر دل منبع داستان مذهبی, روایات مذهبی, روایت مذهبی,مذهبی, روایات, روایت,داستان مذهبی,خدا,امیر دل,داستان خدا,مرجع داستان مذهبی,مرجع مذهبی
بالای صفحه
امیر دل
firefox
opera
google chrome
safari