close
تبلیغات در اینترنت
داستان من صاحب جنازه ام

تبلیغات

درباره ما

    سایت منبع داستان و روایات مذهبی از آبان ماه سال 92 شروع به فعالیت نموده است.

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟


آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 134
    کل نظرات کل نظرات : 3
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 3
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 51

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 105
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 208
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 5
    آي پي امروز آي پي امروز : 23
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 43
    بازدید هفته بازدید هفته : 639
    بازدید ماه بازدید ماه : 6,212
    بازدید سال بازدید سال : 6,854
    بازدید کلی بازدید کلی : 386,158

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 3.87.147.184
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : پنجشنبه 02 خرداد 1398

داستان من صاحب جنازه ام

داستان من صاحب جنازه ام


شيخ محمود عراقى از مرحوم نراقى نقل مى كند كه فرمود: در اوقات مجاورت در نجف اشرف، قحطى عجيبى پيش آمد، يك روز از خانه بيرون آمدم، درحاليكه همه بچه هايم گرسنه بودند، و صداى ناله هايشان بلند بود، براى رفع اين هم بوسيله زيارت اموات به وادى السلام رفتم، ديدم جنازه اى را آوردند، به من گفتند: تو هم بيا، ما آمده ايم اين را به ارواح اينجا ملحق كنيم.
پس او را داخل باغ وسيعى نمودند، و در قصر عالى از قصوريكه در آن باغ بود جاى دادند، و آن قصر مشتمل بر تمام لوازمات تعيش بود بنحو اكمل، من چون چنان ديدم از عقب آنها وارد آن قصر شدم ديدم جوانى است در زى پادشاهان بالاى تختى از طلا نشسته.
چون مرا ديد به اسم خواند و سلام كرد و به سوى خود خواند و بالاى تخت پهلويش جاى داد و اكرام نمود، پس گفت: تو مرا نمى شناسى، من صاحب همان جنازه هستم كه ديدى، اسم من فلان است و اهل فلان شهر و آن جمعيت را كه ديدى ملائكه بودند كه مرا از شهرم بسوى اين باغ كه باغهاى بهشت برزخى است نقل دادند.

چون اين حرف را از آن جوان شنيدم غم از من برطرف شد و مايل به سير و تماشاى آن باغ شدم و چون بيرون شدم چند قصر ديگر را ديدم، چون در نظر آنها نظر نمودم، پدر و مادر و بعضى از ارحامم را ديدم، از من پذيرائى كردند خيلى از طعامشان لذت بردم درحاليكه در نهايت كيف و لذت بودم ، يادم به زن و بچه هايم افتاد كه گرسنه اند، يك دفعه متاثر شدم، پدرم گفت: مهدى تو را چه مى شود؟
گفتم: زن و بچه ام گرسنه اند.
پدرم گفت: اين انبار برنج است، عبايم را پر از برنج كردم، به من گفتند: بردار و با خود ببر، عبا را برداشتم، يك مرتبه ديدم در وادى السلام همان جاى اول نشسته ام اما عبايم پر از برنج است، به منزل بردم عيالم پرسيد از كجا آورده اى؟گفتم چه كار دارى؟
مدت ها گذشت كه از آن برنج مصرف مى نمودند و تمام نمى شد بالاخره زنش اصرار زياد كرد و مرحوم نراقى قضيه را آشكار كرد و چون زن رفت از آن بردارد اثرى از برنج نديد.


تاریخ ارسال پست: چهارشنبه 06 بهمن 1395 ساعت: 9:26
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی