close
تبلیغات در اینترنت
داستانی از لطف خدا به بنده

ورود به سايت

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
ثبت نام سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرين ارسالي ها
خدا کیست؟ تاريخ : جمعه 15 بهمن 1395
داستان من صاحب جنازه ام تاريخ : چهارشنبه 06 بهمن 1395
پاورپوینت اخلاص تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستان اثر کار برای رضای خدا تاريخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستانی از لطف خدا به بنده تاريخ : یکشنبه 26 دی 1395
پاورپوینت سفر خوشبختی تاريخ : جمعه 24 دی 1395
داستان عفو و گذشت = بهای بهشت تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
ماجرای گفتگوی خدا با شیطان تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
داستان قسم دادن خداوند تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
عجایب خلقت خفاش تاريخ : چهارشنبه 15 دی 1395
نظر سنجي
آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟



سلام دوست من به سايت امیر دل خوش آمديد لطفا براي استفاده از تمامي امکانات

دانلود فايل , شرکت در انجمن و گفتگو با ساير اعضا در سايت ثبت نام کنيد




آخرين ارسال هاي انجمن

داستانی از لطف خدا به بنده

تاريخ: امروز, : یکشنبه 26 دي 1395 نويسنده: /user-admin

موضوع:


داستانی از لطف خدا به بنده

در روايت دارد كه در زمان حضرت داوود نبى (عليه السلام) جوانى به ايشان سخت ارادتمند و علاقه شديد داشت، هر روز متصل خدمت داوود مى رسيد كه زبور مى خواند.
اين جوان چنان مبهوت مى گرديد كه عقب هيچ كارى نمى رفت. خلاصه يك روز ملك الموت به ديدن داوود آمد، در ضمن ملاقات داوود، نظر تندى هم به جوان كرد.
داوود (عليه السلام) پرسيد: مثل اينكه نظر خاصى به رفيق ما كردى؟
گفت: بله هفته ديگر چنين روزى وعده من و اين جوان است داوود (عليه السلام) پرسيد: حتمى است؟

عزرائيل گفت: بله يك هفته به عمر اين جوان بيشتر نمانده است. گفت و رفت. داوود از بس اين جوان را براى خدا دوست داشت، خيلى متاثر شد. از او دلجوئى كرد. ضمن گفتگو با جوان پرسيد: آيا ازدواج كرده اى؟ گفت: نه.
داوود با خود گفت: اين جوان يك هفته ديگر به عمرش نمانده، زن هم نگرفته. به فكر افتاد كه همسرى برايش پيدا كند تا اقلا اين يك هفته لذتى از دنيا و زن بگيرد. به يك نفر از بنى اسرائيل كه با اخلاص و محبت بود، پيشنهاد كرد دخترت را امشب براى خدا به اين جوان صالح تزويج كن. او فورا اطاعت كرده. آن مرد شريف دخترش را ديد و دختر هم تسليم شد. وسائلى فراهم كرد و همان شب مجلس عروسى برپا شد. روزها هم مى آمد خدمت جناب داوود تا روز هفتم. روزى كه داوود منتظر بود كه خبر مرگ جوان را بياورند و داوود براى تشيعش حاضر شود ديد خبرى نشد.
خود جوان آمد، داوود چيزى نگفت. اجمالا پس از گذشتن يك هفته ملك را مى بيند از او مى پرسد چطور شد جوان نمرد، گفت: مرگش رسيده بود، لكن شما و پدر دختر و خود دختر كارى كرديد كه رحم خدا را متوجه او كرديد محبت هايى كرديد كه حب الهى را بحركت آورديد، چون چنين كرديد ندا رسيد ما از شما اولى هستى، به اين جوان محبت و رحم كنيد، لذا بر عمرش افزود.



امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 1959

نمايش اين کد فقط در ادامه مطلب براي قرار کد مورد نظر به ويرايش قالب مراجعه کنيد
برچسب ها : داستانی از لطف خدا به بنده , داستان , مذهبی , داستان مذهبی , خدا , امیر دل , داستان خدا , داستانی از لطف خدا , لطف خدا به بنده , داستانی از بنده , لطف خدا ,

موضوعات
? پاورپوینتهای زیبا

1396
1395
1394
1392
آمار سايت
افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 848
بازديد ديروز : 590
هفته گذشته : 4,446
ماه گذشته : 13,525
سال گذشته : 113,808
کل بازديد : 341,870
کل مطالب : 134
نظرات : 3
تعداد اعضا : 51

امروز : یکشنبه 04 تیر 1396

طراح قالب

مترجم قالب

جديدترين مطالب روز

فيلم روز

امیر دل