close
تبلیغات در اینترنت
داستانی از لطف خدا به بنده

تبلیغات

درباره ما

    سایت امیرِدل منبع داستان و روایات مذهبی از آبان ماه سال 92 شروع به فعالیت نموده است.

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟


آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 134
    کل نظرات کل نظرات : 3
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 3
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 51

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 174
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 163
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 5
    آي پي امروز آي پي امروز : 40
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 70
    بازدید هفته بازدید هفته : 337
    بازدید ماه بازدید ماه : 5,221
    بازدید سال بازدید سال : 25,808
    بازدید کلی بازدید کلی : 405,112

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 54.81.220.239
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 01 مرداد 1398

داستانی از لطف خدا به بنده

داستانی از لطف خدا به بنده

در روايت دارد كه در زمان حضرت داوود نبى (عليه السلام) جوانى به ايشان سخت ارادتمند و علاقه شديد داشت، هر روز متصل خدمت داوود مى رسيد كه زبور مى خواند.
اين جوان چنان مبهوت مى گرديد كه عقب هيچ كارى نمى رفت. خلاصه يك روز ملك الموت به ديدن داوود آمد، در ضمن ملاقات داوود، نظر تندى هم به جوان كرد.
داوود (عليه السلام) پرسيد: مثل اينكه نظر خاصى به رفيق ما كردى؟
گفت: بله هفته ديگر چنين روزى وعده من و اين جوان است داوود (عليه السلام) پرسيد: حتمى است؟

عزرائيل گفت: بله يك هفته به عمر اين جوان بيشتر نمانده است. گفت و رفت. داوود از بس اين جوان را براى خدا دوست داشت، خيلى متاثر شد. از او دلجوئى كرد. ضمن گفتگو با جوان پرسيد: آيا ازدواج كرده اى؟ گفت: نه.
داوود با خود گفت: اين جوان يك هفته ديگر به عمرش نمانده، زن هم نگرفته. به فكر افتاد كه همسرى برايش پيدا كند تا اقلا اين يك هفته لذتى از دنيا و زن بگيرد. به يك نفر از بنى اسرائيل كه با اخلاص و محبت بود، پيشنهاد كرد دخترت را امشب براى خدا به اين جوان صالح تزويج كن. او فورا اطاعت كرده. آن مرد شريف دخترش را ديد و دختر هم تسليم شد. وسائلى فراهم كرد و همان شب مجلس عروسى برپا شد. روزها هم مى آمد خدمت جناب داوود تا روز هفتم. روزى كه داوود منتظر بود كه خبر مرگ جوان را بياورند و داوود براى تشيعش حاضر شود ديد خبرى نشد.
خود جوان آمد، داوود چيزى نگفت. اجمالا پس از گذشتن يك هفته ملك را مى بيند از او مى پرسد چطور شد جوان نمرد، گفت: مرگش رسيده بود، لكن شما و پدر دختر و خود دختر كارى كرديد كه رحم خدا را متوجه او كرديد محبت هايى كرديد كه حب الهى را بحركت آورديد، چون چنين كرديد ندا رسيد ما از شما اولى هستى، به اين جوان محبت و رحم كنيد، لذا بر عمرش افزود.


تاریخ ارسال پست: یکشنبه 26 دي 1395 ساعت: 9:44
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی