close
تبلیغات در اینترنت
داستان غلام و خدا

تبلیغات

درباره ما

    سایت امیرِدل منبع داستان و روایات مذهبی از آبان ماه سال 92 شروع به فعالیت نموده است.

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟


آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 134
    کل نظرات کل نظرات : 3
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 51

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 87
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 140
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 3
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 6
    آي پي امروز آي پي امروز : 35
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 64
    بازدید هفته بازدید هفته : 227
    بازدید ماه بازدید ماه : 6,134
    بازدید سال بازدید سال : 40,880
    بازدید کلی بازدید کلی : 420,184

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 35.175.191.150
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : سه شنبه 02 مهر 1398

داستان غلام و خدا

داستان غلام و خدا

مردى مى خواست غلامى را خريدارى كند.
غلام گفت: از تو مى خواهم اين سه شرط را مراعات كنى:
1 - هنگامى كه وقت نماز شد مرا از انجام نماز جلوگيرى نكنى.
2 - روزها در خدمت تو باشم نه شب ها.
3 - براى من يك خانه و اطاق جداگانه اى كه هيچ كس به آنجا نيايد تهيه كن.
خريدار گفت: اشكالى ندارد اين سه شرط را مراعات مى كنم.اكنون اين خانه ها را گردش كن، هركدام را مايل هستى انتخاب كن. غلام خانه را ديدن كرد، در ميان خانه ها يك خانه خرابه اى را انتخاب نمود.


خريدار گفت: چرا خانه و اطاق خراب را برگزيدى؟!
غلام گفت: آيا نمى دانى كه خانه خراب، در صورت توجه به خدا آباد و باغستان است؟!
غلام شبها به آن اطاق خلوت رفته و با خداى خود راز و نياز نموده و گريه ها مى كرد.
شبى مولاى اين غلام، مجلس بزم و شراب و ساز و آواز تشكيل داده و گروهى مهمان او بودند.پس از پايان شب نشينى شيطانى و رفتن مهمانان، بلند شد و در حياط خانه گردش مى كرد، ناگهان چشمش به اطاق غلام افتاد، ديد قنديلى نور از آسمان به اطاق غلام سرازير است و غلام سر به سجده نهاده و با خداى خود مناجات مى كند و مى گويد: الهى! اوجبت خدمه مولاى نهارا و لولاه ما اشتغلت الا فى خدمتك ليلى و نهارى...فاعذرنى ربى .
پروردگارا! بر من واجب نمودى در روز خدمت مولاى خود را بكنم و اگر در روز بر من خدمت مولايم واجب نبود، شب و روز تو را پرستش مى كردم، مرا معذور بدار.
مولا فريفته غلام شد و تا طلوع فجر او را نگاه مى كرد و صدايش را مى شنيد. بعد از طلوع فجر ديد نور ممتد از آسمان به اطاق غلام ناپديد شد و سقف اطاق به هم پيوست. با شتاب نزد زوجه و زن خود آمد و جريان را گفت و از شگفتى آن، هردو مبهوت و متعجب گشتند. وقتى كه شب بعد شد، نيمه هاى شب مولا و همسرش از اطاق بيرون آمده و ديدند بالاى اطاق غلام قنديلى، چراغى، از نور به آسمان كشيده شده و غلام در سجده در حال مناجات است، هنگامى كه طلوع فجر شد، غلام را خواستند. غلام نزد مولا و همسرش رفت.
مولا گفت: انت حر لوجه الله تعالى
تو را در راه خدا آزاد كرديم تا شب و روز خدمت و عبادت آن كسى ((خدا)) كه از او عذرخواهى مى نمودى باشى، و غلام را از قضيه و جريان ديدنى و شنيدنى خود با خبر كردند.
هنگامى كه غلام فهميد كه آنها از حالش با خبر شدند، دستهايش را بلند كرد و چنين گفت: الهى كنت اسالك ان لا تكشف سرى و ان لا تظهر حالى، فاذا كشفته فاقبضنى اليك.
خدايا! از درگاه تو مسئلت مى نمودم كه سر من آشكار نگردد و حالم ظاهر نشود اينك كه حال و سر من هويدا نمودى مرگ مرا برسان.فخز ميتا
دعايش مستجاب شد. همانجا افتاد و روحش به سراى جاويدان پرواز كرد.


تاریخ ارسال پست: چهارشنبه 15 دي 1395 ساعت: 8:0
برچسب ها : ,,,,,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی