close
تبلیغات در اینترنت
داستان مهمان خدا
جمعه 27 مرداد 1396
ابزار تلگرام
folder98 facebook
توضيحات بنر تبليغاتي



نویسنده : محمدامین |

داستان مهمان خدا

مى گويند: وقتى كه حجاج بن يوسف ثقفى در مسافرت به يمن براى حكومت با جلال و تشريفات حكومتى مى رفتند، هرجا كه منزل مى كردند، خيمه حكومتى مى زده اند، آشپزها مشغول پختن مى شدند.
در يكى از منزلها هوا خيلى گرم بود.خيمه اى زده بودند. براى اينكه هوا خنك شود، دو طرف خيمه را بالا زدند. وقت غذا خوردن شد، سفره پهن كردند، انواع حلويات، شيرينى ها، خوراكى ها، پختنى ها در سفره چيدند. تا خواست بخورد ديد از دور چند گوسفند را چوپانى جوانى مى چراند و در اثر گرما و سوزش آفتاب اين چوپان بيچاره سرش را زير شكم گوسفندى كرده تا از سايه آن بهره گيرد. غير از سرش بقيه بدنش را آفتاب مى سوزاند.حجاج كذائى از داخل خيمه تا اين منظره را ديد متاثر شد و به غلامان گفت: برويد اين چوپان را بياوريد.
رفتند كه چوپان را بياورند. چوپان هرچه گفت من با امير كارى ندارم، امير كى هست؟ گوش ندادند و گفتند حكم و دستور است و بالاخره به زور بيچاره چوپان را نزد حجاج بردند.



حجاج به او گفت: از دور ديدم كه تو گرما زده اى، ناراحتى، متاثر شدم. گفتم: بيا زير سايه خيمه استراحت كن.
گفت: نمى توانم بنشينم.
پرسيد: چرا؟
گفت: من اجيرم، مامور حفظ گوسفندانم. چطور بيايم زير سايه خيمه؟ من بايد بروم گوسفندانم را بچرانم.
گفت: نمى خورم.
پرسيد: چرا نمى خورى؟
گفت: جاى ديگر وعده دارم.
حجاج پرسيد: جاى ديگر؟مگر بهتر از اينجا هم جائى هست؟
چوپان گفت: بلى.
گفت: بهتر از طعام سلطنتى هم مگر هست؟
گفت: بله بهتر، بالاتر.
پرسيد: مهمان چه كسى هستى؟ به چه كسى وعده دادى؟
گفت: مهمان رب العالمين، من روزه هستم. روزه دار مهمان خدا است.
چوپان بيابانى است. اما خداوند معرفت و ايمان به او داده. در اين بيابان گرم و سوزان روزه مى گيرد و مى گويد: مهمان خدايم.افطارم نزد خداست، بهتر و بالاتر. اينجا حجاج نتوانست نفس بكشد، با خدا ديگر نمى توانست در بيفتد.
جورى جواب داد كه حجاج را ساكت كرد و نتوانست حرف بزند.
حجاج گفت: خيلى خوب. روزها فراوان است، تو بخور فردا عوضش را بگير.
چوپان گفت: خيلى خوب به شرطى كه سندى به من بدهى كه من فردا زنده باشم، روزه بگيرم. از كجا معلوم من فردا زنده باشم؟
حجاج ديد باز نمى شود با اين دانشمند حقيقى، مؤمن بالله و راستى دانا چه بگويد. مجسمه جهل در برابر مجسمه علم و ايمان است. حجاج جاهل مطلق، بالاخره ديد نمى تواند جوابش را بدهد، گفت: اين حرف ها را كنار بگذار چنين خوراك لذيذ و طيبى ديگر كجا نصيب تو مى شود؟ تو چرا اين قدر پا به روزى خودت مى زنى؟ چرا اينقدر نادانى؟
چوپان گفت: حجاج آيا تو آن را طيب خوش طعم كرده اى؟
(اى حجاج بدبخت اگر خداوند يك دندان دردى به تو بدهد، همه اين حلواها و مرغ ها هيچ است. اگر عافيت باشد نان جو شيرين است و لذت دارد، اگر عافيت نباشد مرغ و پلو، زهر است.)

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0


نمایش این کد فقط در ادامه مطلب
برچسب ها : مهمان خدا , مهمان , خدا , حجاج بن يوسف ثقفى , حجاج بن يوسف , ثقفى , چوپان , داستان مهمان خدا , داستان مهمان , داستان خدا , داستان , داستان مذهبی ,

تاریخ : شنبه 02 آذر 1392 | نظرات () بازدید : 262

داستان انصاف تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396
داستان فضل خداوند تاریخ : شنبه 17 تیر 1396
خدا کیست؟ تاریخ : جمعه 15 بهمن 1395
داستان من صاحب جنازه ام تاریخ : چهارشنبه 06 بهمن 1395
پاورپوینت اخلاص تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستان اثر کار برای رضای خدا تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395
داستانی از لطف خدا به بنده تاریخ : یکشنبه 26 دی 1395
پاورپوینت سفر خوشبختی تاریخ : جمعه 24 دی 1395
داستان عفو و گذشت = بهای بهشت تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395
ماجرای گفتگوی خدا با شیطان تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


سایت امیر دل منبع داستان مذهبی, روایات مذهبی, روایت مذهبی,مذهبی, روایات, روایت,داستان مذهبی,خدا,امیر دل,داستان خدا,مرجع داستان مذهبی,مرجع مذهبی
بالای صفحه
امیر دل
firefox
opera
google chrome
safari