close
تبلیغات در اینترنت
داستان مذهبی - 14

تبلیغات

درباره ما

    سایت منبع داستان و روایات مذهبی از آبان ماه سال 92 شروع به فعالیت نموده است.

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

ورود کاربران

عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

    آیا برای خواندن مطالب سایت صلوات فرستادین؟


آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 134
    کل نظرات کل نظرات : 3
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 51

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 138
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 208
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 1
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 5
    آي پي امروز آي پي امروز : 23
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 43
    بازدید هفته بازدید هفته : 672
    بازدید ماه بازدید ماه : 6,245
    بازدید سال بازدید سال : 6,887
    بازدید کلی بازدید کلی : 386,191

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 3.87.147.184
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز : پنجشنبه 02 خرداد 1398

داستان مهمان خدا

داستان مهمان خدا

مى گويند: وقتى كه حجاج بن يوسف ثقفى در مسافرت به يمن براى حكومت با جلال و تشريفات حكومتى مى رفتند، هرجا كه منزل مى كردند، خيمه حكومتى مى زده اند، آشپزها مشغول پختن مى شدند.
در يكى از منزلها هوا خيلى گرم بود.خيمه اى زده بودند. براى اينكه هوا خنك شود، دو طرف خيمه را بالا زدند. وقت غذا خوردن شد، سفره پهن كردند، انواع حلويات، شيرينى ها، خوراكى ها، پختنى ها در سفره چيدند. تا خواست بخورد ديد از دور چند گوسفند را چوپانى جوانى مى چراند و در اثر گرما و سوزش آفتاب اين چوپان بيچاره سرش را زير شكم گوسفندى كرده تا از سايه آن بهره گيرد. غير از سرش بقيه بدنش را آفتاب مى سوزاند.حجاج كذائى از داخل خيمه تا اين منظره را ديد متاثر شد و به غلامان گفت: برويد اين چوپان را بياوريد.
رفتند كه چوپان را بياورند. چوپان هرچه گفت من با امير كارى ندارم، امير كى هست؟ گوش ندادند و گفتند حكم و دستور است و بالاخره به زور بيچاره چوپان را نزد حجاج بردند.




تاریخ ارسال پست: شنبه 02 آذر 1392 ساعت: 11:31
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,

داستان بعضی انسانها در قيامت

 داستان بعضی انسانها در قيامت

از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت شده وقتى كه معاذ از معنى اين آيه: يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا  در روز قيامت كه صور دميده مى شود دسته دسته مى آييد.
پرسيد يعنى چه؟ حضرت فرمود:
اى معاذ مطلب بزرگى را پرسش نمودى. پس اشك در چشم مبارك حضرت حلقه زد و فرمود:
امت من در روز قيامت ده گروه مى شوند كه البته خداوند اين ده گروه را از جمله مسلمين جدا مى كند و صورتشان را تغيير مى دهد:
عده اى به شكل ميمون.
بعضى به صورت خوك.
پاره اى دست و پا بريده.
برخى كور و گروهى گنگ و كرند.


تاریخ ارسال پست: شنبه 02 آذر 1392 ساعت: 11:23
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,

داستان خداوند بر هر كارى قادر است

داستان خداوند بر هر كارى قادر است

در سوره بقره خداى تعالى داستان عزير را ذكر مى فرمايد: كه خلاصه آيات و شان نزول و تفسير آن اين است كه:
عزير از جمله پيغمبران بنى اسرائيل و حافظ تمام تورات بود و در بيت المقدس معلم و پيشواى يهوديان بود. وقتى با الاغش سفر مى كرد، مقدارى نان و انگور همراه داشت. به قريه اى رسيد كه ساليان پيش اهل آن هلاك شده بودند و جز استخوانهاى پوسيده از ايشان باقى نمانده بود. عزير از روى حيرت و تعجب نگاهى به اين استخوان ها كرد و گفت:
خدا اين استخوان هاى پوسيده و ريسيده شده را چطور دو مرتبه زنده مى فرمايد. البته از روى شگفتى و استعجاب بود نه اينكه منكر قيامت و بعث شده باشد.
خداى متعال براى اينكه بالحس به او بفهماند كه قيامت نزد تو شگفت آور است ولى براى خداى تعالى اهميتى ندارد، همانجا او را مى راند و يكصد سال او به همين حال افتاده بود، لكن الاغش استخوانهايش هم پوسيده شد.


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت: 9:39
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

داستان بدن تازه

داستان بدن تازه

قبر شريف مرحوم كلينى رحمه الله عليه صاحب كافى در بغداد، سر پل قرار دارد وقتى يكى از حكام جور به فكر افتاد كه قبر حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) را خراب كند، تا كسى به زيارت كاظمين نرود، وزيرش كه در باطن شيعه بود، متحير ماند چه كند نمى تواند حرفى بزند، چون اگر بفهمند شيعه است جانش در خطر است، همينطور كه مى آمدند، سر پل رسيدند وزير گفت:
اينجا قبر يكى از علماى اين مذهب است و از نمايندگان موسى بن جعفر مى باشد، اينها مى گويند: جسد اين شخص تازه است و نمى پوسد، اگر ديدى راست مى گويند، صلاح نيست دست به قبر موسى بن جعفر بزنى. حاكم پذيرفت و فورا امر كرد قبر كلينى را نبش كردند، ديدند جسد ايشان تر و تازه است و از آن عجيب تر اينكه طفل كوچك شيرخوارى هم پهلوى او مى باشد كه جسدش تازه است معلوم نيست آيا بچه خود آن بزرگوار بوده يا از ديگرى بوده، هرچه هست ببينيد حيات چه مى كند ((با خدا بودن چه مى كند.))
اگر كسى متصل به معدن حيات شد او هم برخوردار مى گردد، البته آل محمد - صلوات الله عليهم اجمعين - معدن هر خيرى هستند، از آثار همين حيات است معجزاتى كه از قبور مطهر ايشان و امامزادگان و علماى حقه مشاهده مى شود زيرا جسد آنها هم حيات دارد.


تاریخ ارسال پست: دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت: 9:32
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,

ليست صفحات

تعداد صفحات : 14