خانه / داستان مذهبی / داستان مهمان خدا

داستان مهمان خدا

داستان مهمان خدا
به این پست امتیاز دهید.
داستان مهمان خدا
4از 1 رای(80%)

داستان مهمان خدا

داستان مذهبی مهمان خدا
داستان مهمان خدا

داستان مهمان خدا

مى گويند: وقتى كه حجاج بن يوسف ثقفى در مسافرت به يمن براى حكومت با جلال و تشريفات حكومتى مى رفتند،

هرجا كه منزل مى كردند، خيمه حكومتى مى زده اند، آشپزها مشغول پختن مى شدند.
در يكى از منزلها هوا خيلى گرم بود.خيمه اى زده بودند. براى اينكه هوا خنك شود، دو طرف خيمه را بالا زدند.

وقت غذا خوردن شد، سفره پهن كردند، انواع حلويات، شيرينى ها، خوراكى ها، پختنى ها در سفره چيدند.

تا خواست بخورد ديد از دور چند گوسفند را چوپانى جوانى مى چراند و در اثر گرما و سوزش آفتاب اين چوپان بيچاره

سرش را زير شكم گوسفندى كرده تا از سايه آن بهره گيرد. غير از سرش بقيه بدنش را آفتاب مى سوزاند.حجاج كذائى

از داخل خيمه تا اين منظره را ديد متاثر شد و به غلامان گفت: برويد اين چوپان را بياوريد.
رفتند كه چوپان را بياورند.
چوپان هرچه گفت من با امير كارى ندارم، امير كى هست؟ گوش ندادند و گفتند حكم و

دستور است و بالاخره به زور بيچاره چوپان را نزد حجاج بردند.

داستان چوپان

حجاج به او گفت: از دور ديدم كه تو گرما زده اى، ناراحتى، متاثر شدم. گفتم: بيا زير سايه خيمه استراحت كن.
گفت: نمى توانم بنشينم.
پرسيد: چرا؟
گفت: من اجيرم، مامور حفظ گوسفندانم. چطور بيايم زير سايه خيمه؟ من بايد بروم گوسفندانم را بچرانم.
گفت: نمى خورم.
پرسيد: چرا نمى خورى؟
گفت: جاى ديگر وعده دارم.
حجاج پرسيد: جاى ديگر؟مگر بهتر از اينجا هم جائى هست؟
چوپان گفت: بلى.
گفت: بهتر از طعام سلطنتى هم مگر هست؟
گفت: بله بهتر، بالاتر.
پرسيد: مهمان چه كسى هستى؟ به چه كسى وعده دادى؟
گفت: مهمان رب العالمين، من روزه هستم. روزه دار مهمان خدا است.
چوپان بيابانى است. اما خداوند معرفت و ايمان به او داده. در اين بيابان گرم و سوزان روزه مى گيرد و

مى گويد: مهمان خدايم.افطارم نزد خداست، بهتر و بالاتر. اينجا حجاج نتوانست نفس بكشد، با خدا ديگر نمى توانست در بيفتد.

داستان مذهبی مهمان خدا

جورى جواب داد كه حجاج را ساكت كرد و نتوانست حرف بزند.
حجاج گفت: خيلى خوب. روزها فراوان است، تو بخور فردا عوضش را بگير.
چوپان گفت: خيلى خوب به شرطى كه سندى به من بدهى كه من فردا زنده باشم، روزه بگيرم. از كجا معلوم من فردا زنده باشم؟
حجاج ديد باز نمى شود با اين دانشمند حقيقى، مؤمن بالله و راستى دانا چه بگويد. مجسمه جهل در برابر

مجسمه علم و ايمان است. حجاج جاهل مطلق، بالاخره ديد نمى تواند جوابش را بدهد، گفت: اين حرف ها را

كنار بگذار چنين خوراك لذيذ و طيبى ديگر كجا نصيب تو مى شود؟ تو چرا اين قدر پا به روزى خودت مى زنى؟ چرا اينقدر نادانى؟
چوپان گفت: حجاج آيا تو آن را طيب خوش طعم كرده اى؟
(اى حجاج بدبخت اگر خداوند يك دندان دردى به تو بدهد، همه اين حلواها و مرغ ها هيچ است. اگر عافيت باشد نان جو شيرين است و لذت دارد، اگر عافيت نباشد مرغ و پلو، زهر است.)

منبع: سایت داستان مذهبی امیردل

نمونه سوال

همچنین ببینید

داستان بدن تازه سایت امیردل

داستان بدن تازه

به این پست امتیاز دهید. داستان بدن تازه 3از 3 رای(60%) داستان بدن تازه داستان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امارگیر سایت