خانه / داستان مذهبی / داستان خداوند قادر است

داستان خداوند قادر است

داستان مذهبی سایت امیردل
به این پست امتیاز دهید.
داستان خداوند قادر است
3.8از 5 رای(76%)

داستان خداوند قادر است

داستان مذهبی خدا قادر
داستان خداوند قادر است

داستان خداوند قادر است

در سوره بقره خداى تعالى داستان عزير را ذكر مى فرمايد:

كه خلاصه آيات و شان نزول و تفسير آن اين است كه:
عزير از جمله پيغمبران بنى اسرائيل و حافظ تمام تورات بود و در بيت المقدس معلم و پيشواى يهوديان بود. وقتى با الاغش سفر مى كرد، مقدارى نان و انگور همراه داشت. به قريه اى رسيد كه ساليان پيش اهل آن هلاك شده بودند و جز استخوانهاى پوسيده از ايشان باقى نمانده بود.

داستان خداوند قادر

عزير از روى حيرت و تعجب نگاهى به اين استخوان ها كرد و گفت:
خدا اين استخوان هاى پوسيده و ريسيده شده را چطور دو مرتبه زنده مى فرمايد. البته از روى شگفتى و استعجاب بود نه اينكه منكر قيامت و بعث شده باشد.
خداى متعال براى اينكه بالحس به او بفهماند كه قيامت نزد تو شگفت آور است ولى براى خداى تعالى اهميتى ندارد، همانجا او را مى میراند و يكصد سال او

به همين حال افتاده بود، لكن الاغش استخوانهايش هم پوسيده شد.اما جای تعجب اينجاست كه انگور با آن لطافت تازه ماند.پس از يكصد سال خدا عزير را

زنده كرد، فرشته ای را به صورت بشر ديد از او پرسيد: شما چه مدت است كه اينجا آمده ايد؟

داستان خدا قادر است

 عزير گفت: يك روز است آمده ام و شايد بلكه كمتر از يك روز. فرشته  گفت: صد سال است كه اينجا افتاده بودى.

نگاه به الاغش كرد، ديد استخوانش ‍ پوسيده شده. فرشته گفت نگاه به الاغت بكن ببين چه مى كند. عزير ديد اعضا

و ذرات بدن الاغ يك مرتبه به حركت درآمده و به هم متصل شده و مى چسبد. دست، پا، چشم و گوش و غيره بهم

متصل شد و يك مرتبه الاغ كاملى درست شده و از جا حركت كرد.فرشته ادامه داد: عزير، نگاه به انگورت كن كه اصلا خراب نشده و

قدرت خداى را مشاهده كن و بدان كه خدا بر هر چيز توانا است. عزير از بيت المقدس برگشت. ديد وضع شهر عوض شده و

آنهائى را كه مى شناخت نمى ديد. به نشانى كه داشت به منزلش آمد، درب خانه اش را كوبيد از داخل خانه گفتند: كيست؟
گفت: من عزيرم.

داستان مذهبی خداوند قادر


گفتند: شوخى مى كنى،صد سال است كه خبرى از او نيست. آيا علامتى كه در او بود – عزير مستجاب الدعوه بود – را داری؟
من خاله تو هستم و كور شده ام از خدا بخواه تا چشمم را به من باز دهد و برگرداند. عزير دعا كرد. چشم خاله اش بينا و روشن شد. جريان كارش را ذكر كرد و عبرتى براى خودش و ديگران گرديد.

منبع : سایت داستانهای مذهبی امیردل

نمونه سوال

همچنین ببینید

داستان بهشت مال شماست

داستان بهشت مال شماست

به این پست امتیاز دهید. داستان بهشت مال شماست داستان بهشت مال شماست وقتى حضرت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

امارگیر سایت